وبلاگ جدیدم:

تبلیغات وبلاگ جدیدم:

خانه ام در پس آن کوه بلند در کنار برکه گم شده است انگار که من گم شده ام می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام می روم تا که ببینم که چرا آمده ام دست در چادر شب، خیره بر راه دراز در میان راهم آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید کودکی را دیدم، قصه زندگی و راز مرا از بر بود و در آن گوشه رود سوسماری دیدم که به من می خندید دو قدم مانده به دشت، دو نفس مانده به صبح پیر مردی دیدم که به اندازه یک موی سپید نگران قفس پر شده از هیچ نبود او به من گفت چرا رنگ دریا آبیست شبِ دل مهتابیست و چرا باد صبا دستهایش خالیست او به من گفت که دوست در همین نزدیکیست گفت از سمت شمال، راهِ من طولانیست گفت پرواز کنم، رود هم طوفانیست بالِ من نیست! کجاست؟! یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه خیس و سنگین شده بود و کسی گفت به من، بالهایت افتاد و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست می دوم از پی آن مرد غریب تا بپرسم چه کنم ولی اما او نیست به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است ماه بر آب زلالش پیداست و اگر سنگ غمی اندازند ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند هان جوابی بده من، تو که این می دانی این سکوتت نفسم می گیرد
باد دستانِ مرا می گردد تا نشانی ز تو یابد در من کاش او می دانست سال ها فاصله بین دو شب است می روم تا که ببینم ز کجا می بارد لطفِ باران نگاه
کاش دل مثل کبوتری بود
که هر صبح
رهایش می کردم به آسمان
و هر غروب
دوباره به سینه می نشست

کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است بدون هیچ همراهی سخن از ترس یا شب نیست سخن از شک و تردید است که می داند پس از باران تنهایی کدامین شبنم از آوارگی جاریست

در کوچه های سرد و نمناک شهر
گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .
صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.
حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و
انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.
نفس هایم سخت شده بود .
قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .
نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.
به عقل و منطق و فلسفه؟!!
در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و
منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!
یا به عشق و عاشقی؟!!
لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد
و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.
نمی دانم
نمی دانم ...
اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند
دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.


چرا اصلا نظر نمیذارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است
(منبع این مطلب مشخص نیست)